کليات

1 – تعريف مسأله
به لحاظ نظري يکي از اصول اساسي سياست خارجي دولتها، داشتن روابط گرم و حسنه با ساير دولتها به منظور تأمين منافع ملّي است. با اينحال در عرصهي عمل، تحقق اين اصل ممکن است با دشواريهاي بسياري روبرو گردد. بر اساس همين، در عرصهي نظام بينالملل شاهد آنيم که دولتها سطوح مختلفي از روابط با يکديگر را تجربه ميکنند. جمهوري اسلامي ايران يکي از اين دولتهاست که سطوح مختلفي از روابط را، با همسايگان خود و کشورهاي منطقه داشته است. اما در اين ميان يک استثنا وجود دارد و آن دولت سوريه است. عليرغم اينکه پس از پيروزي انقلاب اسلامي و آغاز جنگ تحميلي روابط ايران با کشورهاي منطقه به سردي گراييد، روابط ايران و سوريه نه تنها رو به سردي ننهاد، بلکه روزبهروز توسعهي بيشتري پيدا کرد. به گونهاي که در طول جنگ تحميلي، ايران بخشي از نيازهاي نظامي خويش را از طريق اين کشور تأمين مينمود و پس از جنگ نيز، نوعي اتحاد استراتژيک ميان دو کشور در منطقه شکل گرفت. پاياننامهی حاضر قصد دارد ضمن بررسي روابط ايران و سوريه پس از پيروزي انقلاب اسلامي، به اين سوأل پاسخ گويد که چه عواملي موجب شده است برخلاف روابط ايران با ساير دولتهاي منطقه، روابط تهران و دمشق پيوسته در حوزههاي مختلف رو به گسترش گذارد و کمتر دچار افت و خيز گردد؟

2 – سابقهي پژوهش
منشارف و وينتر1 Mansharof and O. Winter)) در مقالهي «اتحاد استراتژيک بين ايران و سوريه: ابعاد نظامي و اقتصادي» به اظهارات مقامات بلندپايهي ايران درباره روابط با سوريه و همکاري نزديک بين دوکشور در حوزههاي علمي، نظامي، امنيتي و اقتصادي اشاره کرده؛ ديدارهاي مکرّر رؤساي جمهور و وزراي خارجه دو کشور را ازجمله شاخصههاي روابط گرم و صميمي دو دولت برميشمرد. سپس ابعاد اقتصادي و نظامي اتحاد استراتژيک بين ايران و سوريه را بر مبناي اظهارات مقامات بلندپايه دو کشور، موافقتنامهها، مقالات منتشر شده در رسانههاي عربي و فارسي مورد بررسي قرار ميدهد. فارار ولمان2 (Farrar-Wellman) در مقالهي «روابط خارجي سوريه و ايران» همکاريهاي ايران و سوريه در بخشهاي اقتصادي، نظامي و هستهاي را مورد بررسي قرار ميدهد. نويسنده مدعي است، برطبق مدارک ارائه شده از سوي کشورهاي اروپايي ايران در برنامههاي هستهاي سوريه مشارکت داشته است. همچنين در حوزهي اقتصادي به ادعاي تلويزيون ايران دو کشور درصدد توسعهي ساخت پالايشگاههاي مشترک هستند. قرارداد6/2 مليارد دلاري که دربرگيرندهي مالزي و ونزوئلا نيز هست ظرفيت پالايش را به 140000 بشکه در روز ميرساند و به ايران انعطافپذيري بيشتري در واردات نفت تصفيه شده از همسايگانش ميبخشد. امضاي پيمان دفاعي در برابر تهديدات مشترک در سال 2006 ميان تهران و دمشق و تقويت پيوندهاي نظامي با وجود فشارهاي بينالمللي بخشي از همکاري هاي رو به گسترش نظامي دو کشور را شکل ميدهد. درمجموع، بايد اشاره کرد تعداد آثار منتشر شده در مورد روابط ايران و سوريه بسيار اندک است و تاکنون اثري تبييني که به بررسي دليل روابط گرم دو کشور بپردازد تأليف نشده است.

3 – فرضيهها
وجود دشمن مشترک يعني اسرائيل و آمريکا، موجب گسترش و تعميق روابط دو کشور شده است.
منافع مشترک اقتصادي و سياسي، نقش تعيينکننده در روابط دو کشور داشته است.
پيوندهاي مذهبي و ديني، عامل نزديکي دو دولت ايران و سوريه گشته است.

4– اهداف
1 – 4 . هدف کلي
بررسي علل گسترش و تعميق روابط ايران و سوريه پس از انقلاب اسلامي ايران

2 – 4 . اهداف فرعي
شناخت پيشينهی روابط ايران و سوريه
بررسي وضع کنوني روابط دو کشور در حوزههاي مختلف سياسي، اقتصادي، فرهنگي و نظامي
شناخت نقاط ضعف و چالشهاي موجود در روابط دو کشور
بررسي سير روابط دو کشور در سالهاي گذشته

5 . نحوهي اجرا
روشي که در اين پژوهش مورد استفاده قرار ميگيرد، روش توصيفي – تحليلي با استفاده از منابع کتابخانهاي _ اسنادي است. همچنين در گردآوري مطالب و دادهها از ابزار مصاحبه با کارشناسان و مراجعه به مراکز علمي و پژوهشي، سازمانها و نهادهاي اداري بهره گرفته خواهد شد.

فصل اول
چهارچوب مفهومی

مقدّمه
مطالعه نظري نه تنها دربارهي روابط ايران و سوريه كه در مورد سياست خارجي ايران نيز بسيار نابالغ است.3 كمتر اثري با نگاه تئوريك به روابط ايران و سوريه پرداخته است و بيشتر آثار در اين حيطهي ژورناليستي است. در اين فصل به اين موضوع مي‌پردازيم كه كدام يك از نظريهها و چارچوب‌هاي مفهومي‌ بهتر مي‌تواند به تبيين موضوع مورد توجه اين پاياننامه يعني روابط ايران و سوريه بپردازد. از اين رو و در جهت يافتن بهترين چارچوب مفهومي‌ براي تبيين روابط موجود به بررسي نظريات و چارچوب‌هاي نظري اصلي در روابط بين‌الملل مي‌پردازيم.
به باور بسياري مي‌توان سه نظريه يا چارچوب مفهومي‌كلان در روابط بين‌الملل تشخيص داد: واقعگرايي، ليبراليسم و سازه انگاري. در اين بخش شمايي كلي از هر كدام از اين نظريات ارائه مي‌شود ساختار و كارگزار، منافع و هويت را از ديد اين سه چارچوب مفهومي‌بررسي ‌كنيم.‌
در پايان با انتخاب سازه‌انگاري به عنوان چارچوب مفهومي‌كه بيش از ديگر نظريهها قابليّت تبيين موضوع را دارد به چگونگي كاربرد اين چارچوب مفهومي‌در تحليل موضوع اين پاياننامه يعني رابطه ايران و سوريه در سالهاي مورد بحث خواهيم پرداخت.
1- رئاليسم
واقعگرايي ديدگاه مسلّط در رشته روابط بين‌الملل و مهم‌ترين و پايدار‌ترين نظريه روابط بين‌الملل بوده است.4 افرادي چون رينولد نيبور، آرنولد ولفرز، جرج كنان، ‌هانس مورگنتا، ريمونآرون و كنت والتز از شخصيّت‌هاي شاخص در اين ديدگاه مي‌باشند. مورگنتا را مي‌توان از شخصيّت‌هاي شاخص در اين ديدگاه به‌ شمار آورد. از ديد او، سياست بين‌الملل صرفاً در مورد «منافع به معناي قدرت» مي‌باشد . به عبارت ديگر، اهداف و مقاصدي كه دولت‌ها دارند، توسط ديگران از طريق اعمال قدرت تعديل و محدود مي‌گردد. از اين رو، ‌قدرت خود به صورت يك هدف در سياست خارجي دولت‌ها در مي‌آيد.5 واقع گرايي بر دولت به عنوان كنشگر اصلي در روابط بين‌الملل متمركز است و پيش فرض اصلي آن اين است كه چون هدف اصلي كشور‌داري بقاي ملّي در يك محيط خصمانه و آنارشيك است، كسب قدرت هدف غايي و اجتناب‌ناپذير سياست خارجي است. از اين رو سياست بين‌الملل و به واقع هر سياستي به عنوان مبارزه براي قدرت تعريف مي‌شود. به اين ترتيب قدرت مفهوم اصلي در تفكر رئاليستي و نيروي محركه نظام بينالمللي و هدف اصلي رفتار دولتهاست.6 قدرت توانايي جهت كسب چيزي است كه شما آن را مي‌خواهيد و از طريق تهديد يا استفاده از زور به دست مي‌آيد. از اين رو صرف نظر از ميزان قدرتي كه يك دولت دارد، منافع ملي بنيادين همه كشورها بايد بقا باشد.7از اين رو واقع‌گرايان، شأن كنشگري براي دولتها قائل هستند و آنها را واحدهايي يكپارچه و خردورز تلقي مي‌كنند كه همانند يك انسان مي‌انديشند، تصميم مي‌گيرند و عمل مي‌كنند. اين برداشت انسانگونه از دولت به وجود منافع متعدد و متعارض در درون دولتها و چگونگي تصميمگيري در آنها توجه ندارد. به علاوه،‌ تأكيد بر شبيه بودن دولتها در نظام بين‌الملل به زمينه‌هاي متفاوت فرهنگي توجه نمي‌كند و در نتيجه برداشت‌هاي متفاوت از عقلانيت و رفتار عقلاني را ناديده مي‌گيرد.8 تأكيد واقع‌گرايان بر قدرت دولتها را در موقعيتي قرار مي‌دهد كه تنها خود بايد خود را حفظ كنند. در اين موقعيت كه آن را موقعيت خودياري9 ناميده‌اند، ‌دولت به تنهايي حافظ امنيت خود مي‌باشد. بر اساس اصل خود‌ياري،‌ براي بقاي خويش به هيچ وجه نمي‌توان به حمايت دولت ديگر متكي بود. ساختار نظام ‌بين‌الملل اجازه دوستي را نمي‌دهد. همكاري نيز تنها زماني كه منافع ملّي و مصالح قدرت ايجاب مي‌كند ممكن است.10در اين گونه محيط آنارشيك، ‌طبيعي است كه منازعي دايمي‌ جريان دارد و هرگز نمي‌توان به طور كامل از آن خلاصي يافت. البته واقع‌گرايان در عين حال معتقدند مي‌توان سازوكاري براي جلوگيري از جنگ انديشد و اين سازوكار به عنوان موازنه قدرت تعريف شده است. موازنه قوا يعني حالتي كه در آن نوعي توزيع باثبات قدرت حاصل گردد. به باور واقع‌گرايان در بسياري از موارد به هم خوردن موازنه قدرت باعث بروز جنگ در سياست بين‌الملل مي‌شود.
در نزد واقع‌گرايان منافع ملّي مفهوم كليدي و چراغ راهنماي سياست خارجي است. از نظر مورگنتا منافع ملّي جوهرهی سياست تلقي مي‌شود كه تحت تأثير زمان و مكان قرار نمي‌گيرد.11 با وجود برخي تفاوتها، نو واقعگرايي نيز چارچوب‌هاي كلي واقعگرايي را حفظ مي‌كند. والتز كه مهم‌ترين نظريه پرداز نو واقع گرايي محسوب مي‌شود همچنان دولت‌ها را مهم‌ترين بازيگر مي‌داند و در اين مسير برداشتي شيء انگارانه از دولت دارد. او نيز دولت را كنشگري يكپارچه مي‌بيند كه تابع منطق عقلاني است. او نيز به پوياييهاي داخل دولتها و پيچيدگيهاي تصميم گيريها و …كاري ندارد. او نگاهي مادي‌گرايانه به روابط بين‌الملل دارد و براي او هنجارها و قواعد مهم نيستند و آنچه از نظر او اهميت دارد توزيع توانمنديهاي مادي است.12 اگرچه رئاليستها چنداني اعتقادي به اتحادها و دوام آن ندارند اما معتقدند به هنگام ضرورت دولتها بايد براي ايجاد توازن و غلبه بر حريف دست به اتحاد زنند. اتحاد ايران و سوريه نيز در همين قالب قابل توضيح است. بدين معنا که دو طرف براي پيروزي بر حريف خود يعني اسرائيل رو به چنين اتحادي آوردهاند. در ادامه شرايطي را که منجر به اتحاد مي گردد از منظر رئاليسم بررسي مي نماييم.

1 -1. مباني اتحاد کشورها
در اين بخش ضمن بيان مباني و مؤلفههايي که سبب ميشود دو کشور راه نزديکي و سپس اتحاد با يکديگر را بپويند بررسي ميکنيم و سپس از اين منظر، روابط ايران و سوريه را مورد مداقه قرار ميدهيم. در اين بخش مؤلفههايي چون ايدئولوژي، منافع مشترک، دشمن مشترک، هم مرزي و فرهنگ مشترک به عنوان مواردي که سبب نزديکي دو کشور ميگردد، مورد بررسي قرار ميگيرند و سپس به اين بحث پرداخته ميشود که آيا اين مؤلفهها در روابط ايران و سوريه جاري است که اتحاد استراتژيک روابط ايران و سوريه را رقم بزند.
1 – 1 – 1 . ايدئولوژي: يکي از مؤلفههاي که زمينهساز نزديکي کشورها ميگردد، وجود ايدئولوژي مشترک ميان دو يا چند کشور است. ايدئولوژي نشان داده که ميتواند به خوبي کشورهايي که حتي نزديکي جغرافيايي با هم ندارند را در کنار يکديگر بنشاند. ايدوئولوژي از آن جهت که يک ساختار متصلّب فکري را ايجاد ميکند و گروههاي مختلف را بدور خود جمع ميکند، ميتواند براحتي پيوند دهندهی بسياري از مؤلفههاي ناهمگون باشد.
تاريخ کشورهايي که بيش از 5 دهه در طول جنگ سرد در کنار اتحاد جماهير شوروي ايستادند، به خوبي ارزش و همچنين اهميّت ايدئولوژي را نشان ميدهند. همچنين اتحاد کشورهاي بلوک غرب به آنچه آنها آزادي و دموکراسي ميناميدند، بيانگر کارايي ايدئولوژي براي کنار يکديگر قرار دادن کشورهاي مختلف در اقصي نقاط جهان است.
2 – 1 – 1. منافع مشترک: وجود منافع مشترک در ميان کشورها سبب مي شود دو کشور به سمت اتحاد استراتژيک حرکت نمايند. بالتبع تا زماني که اين منافع مشترک پابرجا بماند، روابط نيز تداوم مييابد و در صورت اتمام اين منافع ميتوان شاهد پايان شراکت و اتحاد استراتژيک بود. وجود منافع اقتصادي، امنيتي و سياسي مواردي است که ميتوان به آن اشاره کرد.
3 – 1 – 1. زمينههاي فرهنگي مشترک: يکي ديگر از مؤلفههايي که سبب ميشود کشورها به سمت اتحاد استراتژيک بروند وجود زمينههاي فرهنگي مشترک است. در اين ميان کشورها با تکيه بر ارزشهاي فرهنگي و يا تشابهات فرهنگي سعي ميکنند تا براي يکديگر رابطه نزديک و استراتژيک را تعريف کنند. براي مثال تکيه بر آرمانهاي جهان عرب و همچنين تشکيل اتحاديهاي به اين نام مولفه است که سالهاست توسط برخي از سردمداران جهان عرب مطرح شده و سعي ميکنند تا مواضع خود را در يک چارچوب عربي به جهان خارج عرضه کنند.
3 – 1 – 1. وجود دشمن مشترک: گاهي اوقات دو کشور نه داراي مرز مشترک هستند و نه داراي ايدئولوژي يکسان. اما وجود يک دشمن مشترک سبب ميشود که دو کشور به سمت ايجاد اتحاد استراتژيک حرکت نموده تا از اين طريق دشمن را تضعيف نمايند. شايد اگر اسرائيل در منطقه خاورميانه بوجود نميآمد، بسياري از اتحادها بوجود نميآمد.
بررسي چهار مؤلفه فوق نشان ميدهد که اتحاد ميان ايران و سوريه نه به خاطر وجود مرز و تشابههاي فرهنگي و نه به علت داشتن ايدئولوژي مشترک است. حتي در برخي موارد ديده شده است که دو کشور در اين زمينهها به شدت ميتوانند به سمت واگرايي حرکت نمايند تا اتحاد و همگرايي. براي مثال سوريه از کشورهايي است که بر عربيّت خود تاکيد مينمايد و همچنان تلاش دارد تا رهبري جهان عرب را بدست گيرد. حتي در برخي موارد در ادعاهاي ارضي اعراب عليه ايران، با اتحاديه عرب همصدا شده و ضمن اشغالگر خواندن تهران، خواهان خروج ايران از جزاير سهگانه شده است. همچنين در حالي که ايران پيش از انقلاب بر مؤلفههاي بيداري جهان اسلام و شکلگيري موج راديکاليسم عليه غرب تاکيد داشت، کشور سوريه با عوامل بنيادگرايي چون اخوانالمسلمين به شدت برخورد کرده و به شدت با راديکاليسم در کشورش برخورد ميکند.
شواهد فوق نشان ميدهد که مهمترين عامل در نزديکي دو کشور ايران و سوريه وجود دشمن مشترک است که اين مهم را ابتدا صدام در غالب عراق و همزمان با آن اسرائيل ايفا ميکند. بواقع اگر سوريه با عراق بر سر انديشه حزب بعث و همچنين با اسرائيل بر سر اشغال بلندي هاي جولان مشکل نداشت، اتحاد ميان ايران و سوريه به سختي شکل ميگرفت.
2- ليبراليسم
ليبرالها نگاهي خوشبينانه به روابط بين‌الملل دارند و هرچند اين واقعيت را كه در روابط بين كشورها منازعه و جنگ وجود دارد را انكار نمي‌كنند و بر اين باورند كه صلح و همكاري نيز وجود داشته و مي‌تواند وجود داشته باشد. به عبارت ديگر آنان چنين استدلال مي‌نمايند كه دولتها داراي اهداف متعددي هستند و لزومي ‌ندارد كه دولتها هميشه به دنبال منازعه باشند. مسئله مهم در نظر آنها اين است كه تحت چه شرايطي منافع همكاري بر منافع موازنه غلبه مي‌يابد. اين گونه نيست كه ساختار نظام بين‌الملل هميشه منجر به جنگ گردد. برخي مواقع اين ساختار ممكن است زمينهساز منازعه و برخي مواقع ديگر زمينهساز همكاري گردد. به طور كلي مي‌توان از بروز منازعه و جنگ جلوگيري كرد و زمينه‌هاي همكاري را تقويت نمود. آنها صلح و دموكراسي را در پيوند با هم دانسته و معتقدند دموكراسي مانع از جنگ مي‌شود چرا كه «دموكراسيها با هم نمي‌جنگند». از نظر ليبرالها افزايش تجارت جهاني و وابستگي اقتصادي كشورها نيز از ديگر عواملي است كه مانع از جنگ مي‌شود. پس مي‌توان صلح، دموكراسي و بازار آزاد را سه پايه ليبراليسم دانست.13
ليبرالها بر اين باورند كه به سه علت عمده كشورها به سمت همكاري بيشتر گام بر مي‌دارند. نخست، روند وابستگي متقابل ميان كشورها، به ويژه در عرصه‌هاي اقتصادي و تجاري است كه موجب شده كشورها از همكاري با يكديگر فايده بيشتري ببرند و هم زمان دريابند كه هزينه‌هاي منازعه افزايش يافته است. دوم، اين كه وابستگي متقابل اقتصادي فزاينده موجب ظهور و ايجاد يك سلسله هنجارها، قواعد و نهادهاي بينالمللي مي‌شود كه براي ايجاد،‌ تسهيل همكاري ميان كشورها به وجود مي‌آيند. هرچند ممكن است اين نهادها كه به رژيم‌هاي بينالمللي14 معروف گشته‌اند به سبب برخي روابط اجتماعي خاص، مانند هژموني آمريكا پس از جنگ جهاني دوم ايجاد شده باشند اما پس از آن حياتي مستقل از خود پيدا مي‌كنند و دولتها براي رسيدن به اهداف خود وابسته به آنها مي‌شوند. و سوم، اين كه جريان گسترش دموكراسي موجب كاهش منازعه و افزايش همكاري مي‌شود. ليبرالها بر اين باورند كه رژيم‌هاي غير دموكراتيك بيشتر از رژيم‌هاي دموكراتيك مبادرت به جنگ مي‌نمايند و از اين رو گسترش دموكراسي در دنيا موجب صلح گسترده تر خواهد شد.
نوواقعگرايي و نوليبراليسم هرچند تفاوت‌هايي دارند اما مي‌توان شباهت‌هاي جدّي ميان آن دو ديد: نخست آنكه هر دو وجود آنارشي را فرض مي‌گيرند و هرچند كه در مورد علت آن اختلاف نظر دارند. دوم اين كه، هرچند نوليبرالها شركت‌هاي چندمليّتي را نيز در نظر مي‌گيرند با اين حال هر دو نظريه دولت را مهم‌ترين بازيگر محسوب مي‌كنند و سوم اين كه هر دو منافع و هويت‌هاي دولتي را به عنوان مفاهيمي ‌مفروض در نظر مي‌گيرند و آنها را توضيح نمي‌دهند. از نظر آنها دولت‌ها بازيگراني خردمندند كه صرفاً به دنبال بيشينهسازي مطلوبيت‌هاي خود هستند. مطلوبيت يا فايده15 از ديد آنها صرفاً جنبه مادي داشته و به اشكالي چون قدرت،‌ امنيت و رفاه تعريف مي‌شود. از اين رو هر دو نظريه ها را مي‌توان فايده گرا ناميد. به اين معنا كه روابط بينالمللي را نتيجه كنش‌هاي دولت‌هايي مي‌دانند كه از توانايي‌هاي خويش استفاده مي‌برند تا ترجيحات عمدتاً مادي خويش را كسب نمايند. به نظر مي‌رسد مهمترين شباهت دو نظريه نوواقعگرايي و نوليبراليسم در روش‌شناسي و هستي‌شناسي آنهاست. هر دو اين نظريات از لحاظ روش‌شناسي، فردگرا و از لحاظ هستي‌شناسي عقل‌گرا و مادي‌گرا هستند. به اين ترتيب اين دو نظريه را مي‌توان فردگرا و مادي ‌گرا ناميد.16در هر دو نظريه فرض مي‌شود كه اولاً كنشگران سياسي اعم از افراد و دولت‌ها عقلاني هستند. كنشگران به عنوان كنشگراني ماقبل اجتماعي تلقي مي‌شوند، يعني هويتها و منافع‌شان خود به خود شكل مي‌گيرد. همچنين كنشگران به دنبال منافع خود هستند و عمدتاً دغدغه منافع خاص خودشان را دارند و عقلاني هستند يعني مي‌توانند كاراترين و مؤثرترين راه را براي تحقق منافع خاص خود در چارچوب محدوديت‌هاي محيطي كه با آن روبرو مي‌شوند بيابند. ثانياً و به تبع نكات فوق، فرض مي‌شود كه منافع كنشگران نسبت به تعامل اجتماعي آنها جنبه برون‌زا دارد. تصور مي‌شود افراد و دولت‌ها با منافعي كه از قبل شكل گرفته وارد روابط اجتماعي مي‌شوند. تعامل اجتماعي آنها عامل مهم تعيين‌كننده منافع آنها تلقي نمي‌شود و ثالثاً و بر اساس آنچه گفته شد،‌ جامعه قلمروي راهبري تلقي مي‌گردد، ‌قلمرويي كه افراد يا دولت‌ها در آن جمع مي‌شوند تا منافع خود را كه از قبل تعريف شده دنبال كنند. بنابراين كنشگران ذاتاً اجتماعي نيستند و محصول محيط اجتماعي خود نمي‌باشند، بلكه صرفاً موجوداتي عقلاني هستند كه براي به حداكثر رساندن منافع خود به روابط اجتماعي شكل مي‌دهند.17به اين ترتيب هر دوي اين نظريات نقش انگاره ها و هنجارها را ناديده گرفته و به تأثير آنها بر هويتها توجه ندارند. آنان که روابط ايران و سوريه را در قالب اقتصادي مورد تحليل قرار ميدهند عموماً از منظري ليبراليستي به اين روابط مينگرند و معتقدند پيوندهاي بيشتر اقتصادي به تقويت اتحاد آنها کمک خواهد کرد. از نگاه اين تحليلگران شرايط اقتصادي دو کشور و نيازهاي آنها به يکديگر اين روابط را به سمت اتحاد برده است.
3- سازهانگاري
يکي از چارچوب‌هاي مفهومي مهم در دههي اخير در رشته روابط بينالملل، سازه‌انگاري18 است، که تلاشي عميق در حوزه فرانظري (هستيشناسي و معرفتشناسي) محسوب ميگردد. سازه‌انگاران به لحاظ مباحث فرانظري در ميانه طيف طبيعت‌گرايان / اثبات‌گرايان از يک سو و پسا ساختار‌گرايان از سوي ديگر و در مباحث محتوايي در ميانه دو جريان واقعگرايي و ليبراليسم قرار دارند.19
بر خلاف دو نظريه واقعگرايي و ليبراليسم،‌ سازه‌انگاران بر ابعاد مادي و غير‌مادي حيات اجتماعي تاكيد دارند. توجه سازه‌انگاران علاوه بر پذيرش اهميت واقعيت مادي،‌ به انگاره‌ها،‌ معاني، ‌قواعد،‌ هنجارها،‌ و رويه‌هاست. تأكيد سازه‌انگاران بر نقش تكويني عوامل فكري است كه آنها را در برابر مادي‌گرايي حاكم بر جريان اصلي در روابط بين‌الملل قرار مي‌دهد.20 سازه‌انگاران معتقدند اين محيط اجتماعي مي‌تواند بر فهم دولت‌ها از منافع‌شان تأثيرگذار بوده و در شكل‌دهي و ساخت‌بندي دولت‌ها موثر باشد.21 در واقع اين ديدگاه در نفي ذاتگرايي22 شکل ميگيرد. چرا که سوژه را امري شکل گرفته در تاريخ و زمينه مي‌داند.23 اغلب نظريهپردازان اونف را به عنوان آغازگر در گسترش سازه‌انگاري به روابط بينالملل مطرح ميکنند. کار او توسط افرادي همچون اشلي، دردريان، والکر، کراتوچويل، دسلر، راگي ودر نهايت ونت پي گرفته شده و ادبيات سازه‌انگاري را در روابط بينالملل گسترش داده‌اند.
جان راگي مهم‌ترين خصوصيت متمايز سازه‌انگاري را در قلمرو هستي‌شناسي مي‌داند. او بر آن است كه سازه‌انگاري سياست بين‌الملل را بر اساس يك هستي‌شناسي رابطه‌اي24 مي‌بيند و به عوامل فكري مانند فرهنگ،‌ هنجارها و انگاره‌ها بها مي‌دهد.25 اين رهيافت استدلال مي‌کند که واقعيت بين المللي يک امر اجتماعي برساخته به وسيله ساختارهاي شناختي مي‌باشد که همين ساختارها به جهان مادي معنا ميدهند. به دنبال آن سياست بين‌الملل نيز از اين ديدگاه قلمروي اجتماعي است که ويژگي‌هاي آن نهايتاً از طريق ارتباطات و تعامل ميان واحدهاي آن تعيين ميگردد26.
به طور كلي سازه‌انگاري مبتني بر سه فرضيهی اصلي هستي‌شناختي است. برساخته‌ بودن هويت و اهميّت ساختارهاي معنايي و فكري در آن،‌ رابطه متقابل ساختار و كارگزار،‌ و نقش هويت در شكل دادن به منافع و سياست‌ها.27
1 – 3. برساختگي هويت
در مقابل دو نظريه واقعگرايي و ليبراليسم كه هويت كنشگران را در نظام بين‌الملل مفروض و ثابت قرار مي‌دهند، ‌سازه‌انگاران بر برساخته‌بودن هويت كنشگران تأكيد دارند و اهميت هويت را در خلق و شكل‌گيري منافع و كنشها مطرح مي‌كنند.28 هويت از نظر آنها عبارت است از فهم‌ها و انتظارات در مورد خود كه خاص نقش است. كوبالكووا هرچند استفاده از مفهوم هويت را بدون مشكل نمي‌داند، اما بيان مي‌كند كه وقتي هويت سازي ديگران در مقابل آنهايي است كه هويت به آنها متعلق است معادله آسان تر خواهد بود.29
سازه‌انگاران معتقدند هويت‌ها را نمي‌توان به شكلي ماهوي يعني جدا از بستر اجتماعي آنها تعريف كرد. بلكه بايد به عنوان مجموعه‌اي از معاني تلقي شوند كه يك كنشگر با در نظر گرفتن چشم انداز ديگران يعني به عنواني يك اُبژه اجتماعي به خود نسبت مي‌دهد. هويت‌هاي اجتماعي برداشت‌هاي خاصي از خود را در رابطه به سايركنشگران نشان مي‌دهند و از اين طريق منافع خاصي را توليد مي‌كنند و به تصميمات سياست‌گذاري شكل مي‌دهند. اين كه «خود» خود را دوست،‌ رقيب يا دشمن «ديگري» بداند، ‌تفاوت زيادي در تعامل ميان آنها ايجاد خواهد كرد.30
پس كنشگران به شكل اجتماعي قوام مي‌يابند و هويت‌ها و منافع آنها محصول ساختارهاي اجتماعي بين‌الاذهاني مي‌باشد. بنابراين هويت نيز امري رابطه‌اي است. اين به معناي آن است كه اولاً،‌ هويت‌ها و سرشت تعاملات و روابط ميان آنها ثابت و لايتغير نيست، ثانياً بلوك‌هاي ساختماني واقعيت بين‌الملل هم ذهني و فكري31 هستند و هم مادي؛ ثالثاً،‌ معنا و اهميت عوامل فكري مستقل از زمان و مكاننيست. بدين‌ترتيب توجه به نقش ساختارهاي فكري و غيرمادي كه جنبه بيناذهني دارند سازه‌‌انگاري را در برابر واقع‌گرايي قرار مي‌دهد. از اين منظر هر هويتي بر مبناي تعريف اجتماعي كنشگر است و ريشه در نظريه‌هايي دارد كه كنشگران به شكل جمعي درباره خود و ديگران دارند و به ساختارهاي جهان اجتماعي قوام مي‌بخشند. سازه‌انگاران معتقدند اين نظام‌هاي معنايي هستند كه تعريف مي‌كنند كنشگران محيط مادي خود را چگونه بايد تفسير كنند. معاني جمعي به ساختارها شكل مي‌دهند. ساختارها به كنش‌ها سازمان مي‌بخشند، با مشاركت در اين معاني جمعي هويت شكل مي‌گيرد و چون هويت امري نسبي و رابطه‌اي است،‌ اهميت يك هويت خاص و تعهد به آن امري ثابت نخواهد بود. 32
از نظر سازه‌انگاران هويت به ملتها اجازه ميدهد جهان خود را معنادار کنند، به دستهبندي موجوديت‌هاي ديگر اقدام کنند و آنها را دوست و يا دشمن تعريف کنند. دولت‌ها با اين تصورات در صدد تغيير و يا حفظ وضع موجود بر ميآيند، با کشوري متحد ميشوند و يا بر عليه ديگران اقدام مي کنند. در نظر سازه‌انگاران هويت دولت دو معناي متمايز دارد که يکي از آن هويت جمعي است که شامل خصوصيات دروني، انساني، مادي و ايدئولوژيک آن و ديگري هويت اجتماعي است که عبارت است از معنايي که کنشگر در نگاه به ديگران به خود ميدهد.
سازه‌انگاري معتقد است هويت يک دولت با ارجاعاتي ارزشي به گذشته و آينده کشور شکل مي گيرد. چرا که دولت‌ها با روايت تاريخ به شکلي خاص آان را پشتوانه عملکرد امروز خود قرار مي دهند.33
2 – 3. رابطه ساختار و كارگزار
براي سازه‌انگاران ساختار و كارگزار به شكلي متقابل به يكديگر قوام مي‌بخشند. سازه‌انگاران از يك سو در برابر برداشت‌هاي فردگرايانه و اراده‌گرايانه‌اي قرار مي‌گيرند كه صرفاً به نيات و كنش كارگزار تأكيد مي‌كنند و ساختارها را چيزي جز مجموعه واحد‌ها يا كنشگران نمي‌دانند و به نقش ساختارها در شكلدادن و قوام بخشيدن به كارگزاران توجه ندارند. از سوي ديگر آنها در مقابل نگرش‌هاي ساختارگرايانه‌اي هستند كه با تمركز بر نقش ساختارها در تعين بخشيدن به هويت و رفتار كنشگران جايي براي نقش آگاهي، فاعليت و عامليت اجتماعي نمي‌گذارند.34
از نظر سازه‌انگاران ساختارهاي اجتماعي نتيجه پيامدهاي خواسته و ناخواسته كنش انساني‌اند و در عين حال، همان كنش‌ها يك بستر ساختاري تقليل‌ناپذير را مفروض مي‌گيرند يا اين بستر به عنوان يك ميانجي براي آنها عمل مي‌كند. خود ساختارها به عنوان پديده‌هايي نسبتاً پايدار با تعامل متقابل است كه خلق مي‌شوند و بر اساس آنها كنشگران هويت‌ها و منافع خود را تعريف مي‌كنند. 35
از ديد سازه‌انگاران اين خودِ كنشگران هستند كه با عمل خود باعث تحول در ساختارهاي هنجاري و فكري مي‌شوند و پس از آن اين ساختارهاي معناي جديد هستند كه هويت‌هاي آنها را تحت تاثير قرار مي‌دهند. اسميت معتقد است که ساختارهاي فکري از طريق سه سازوکار به هويتهاي کنش‌گران شکل مي دهند: تخيّل36، ارتباطات37، محدوديت.38
3- 3. نقش هويت در شكل دادن به منافع
در دو دههی گذشته سازه‌انگاران اين پيش فرض قراردادي در روابط بين‌الملل را كه اهداف عيني منافع ملي سياست خارجي را هدايت مي‌كند، مورد چالش قرار داده اند. به جاي آنها بر روابط بين هويت و منافع تأكيد مي‌كنند.39
از يك نگاه سازه‌انگارانه،‌ منافع ناشي از روابط اجتماعي است و نمي‌توان به شكلي ماقبل تعاملي/ ماقبل اجتماعي از منافع سخن گفت. هويت به مفهوم وضعيت شبيه بودن به برخي بازيگران و تفاوت داشتن از ديگران و شامل ايجاد مرزهايي است كه خود را از 40ديگران جدا مي‌كند. هويت يك ساخته ذهني و رواني است كه چگونگي فكر كردن،‌ احساس كردن،‌ سنجش و سرانجام رفتار در وضعيت‌هاي مرتبط با ديگران را توضيح داده و تعيين مي‌نمايد.
هويت‌ها هم در سياست بين‌المللي و هم در جامعه داخلي براي تضمين سطوحي از قابليت پيش‌بيني و نظم، امري ضروري به شمار مي‌آيند. توقع‌هاي پايدار ميان دولت‌ها مستلزم هويت‌هاي بين‌الاذهاني است كه به ميزان كافي براي تضمين الگوهاي رفتاري قابل پيش بيني ثبات داشته باشند. جهان بدون هويت ها،‌جهاني آشفته، ‌پراكنده و غير مطمئن است. هويتها سه كاركرد ضروري در يك جامعه انجام مي‌دهند:‌ به ما و ديگران مي‌گويندكه چه كساني هستيم و به ما مي‌گويندكه ديگران كي هستند. وقتي كه هويت ها به ما مي‌گويندكه كي هستيم، در بردارنده مجموعه خاصي از منافع يا اولويت ها و فرصت‌هاي اقدام در قلمرويي خاص و در ارتباط با بازيگراني خاص هستند.
هويت يك دولت، ‌اولويت‌ها و اقدام‌هاي متعاقب آن را بيان مي‌كند و يك دولت، ديگران را مطابق با هويتي كه براي آنها قائل است درك مي‌كند و در عين حال،‌ به‌ طور همزمان هويت خود را از طريق عملكرد اجتماعي روزانه بازتوليد مي‌كند.41
4- 3. تحليل سياست خارجي از چشم انداز سازه‌انگاري
در مورد ارتباط سازه‌انگاري و سياست خارجي در ابتدا مي‌بايست به دو نکته اشاره کرد، اول آن‌که به رغم اين که سازه‌انگاري در روابط بينالملل چارچوب هاي منسجم و روشني دارد در حيطه‌ي سياست خارجي اين ادبيات خيلي پيشرفت نکرده است. و دومين نکته آن‌که از آغاز بنيانگذاري رشته روابط بينالملل تا به امروز شکافي اساسي ميان دو حيطه مطالعه سياست خارجي و مطالعه سياست بين الملل وجود داشته که البته سازه‌انگاري با ارائه مباني هستي‌شناسانه خود هميشه در صدد پرکردن اين شکاف بوده است.
سازه‌انگاري معتقد است که گر‌چه دو رشته سياست‌خارجي و سياست‌بين‌الملل مستقل از هم هستند ولي هر دو در فضايي خردگرايانه و پوزيتويستي شکل گرفتهاند که نتيجه آن تلقي ايستاي آنها از ساختار و يا کارگزار بوده است. چرا که هر يک از اين دو رشته تنها به يکي از اين دو بعد مي پردازند.42 در مقابل سازه‌انگاري با باور به تکوين متقابل “ساختار-کارگزار” هر دو سطح را به فراتر رفتن از تحليل ايستاي خود از ساختار، کارگزار، منافع، هويت، تهديد و همکاري مي‌برد و اين نکته را بيان مي‌دارد که اگر ساختار امري برآمده از کنش متقابل بازيگران است و در اين کنش، بازيگران بر اساس هويت‌هاي متمايز خود که برآمده از محيط داخلي آنهاست دست به کنش ميزنند، به نحو متقابل نيز ساختار به شيوه‌هاي گوناگون هويت، منافع و… آنها را تحت تأثير قرار داده و آن را شکل ميدهد. نتيجه طبيعي اين تحليل قرار گرفتن سطح تحليل سياست خارجي در کنار تحليل سياست بين الملل خواهد بود.43بنابر‌اين دولت‌ها بر اساس هويت زمينه‌مند خود جهان را ميسازند و بر اساس آن دست به کنش مي زنند. ولي به طور متقابل نيز در رابطه با آن ساخته ميشوند و هويتشان دچار دگرگوني مي شود. بنابراين سياست خارجي عمل بر ساختن مي‌باشد و بنا به گفته اسميت سياست خارجي آن چيزي است که دولت آن را مي‌سازند.44
بنابراين براساس چارچوب مفهومي سازه‌انگاري براي فهم اين که چرا دولت‌ها به منازعه با يکديگر مي پردازند يا اقدام به همکاري ميکنند بايد به بررسي اين پرداخت که دولت‌ها چه تصوري از منافع و محيطي که در آن زندگي مي کنند، دارند وچگونه اين تصور تبديل به خط و مشي سياسي و جهت گيري سياست خارجي آنها مي شود.
5- 3. نقش ادراك و ذهنيت تصميم‌گيرندگان در تصميم گيري سياست خارجي
انتقاد سازه‌انگاران از رهيافت‌هاي علمي اين است که، آنگونه که آنها مي‌گويند تئوري‌ها و واقعيات روابط بين‌الملل در بيرون از ذهن افراد و گفتمان آنها نيست، بلکه آنها در درون ذهن افراد و گفتمان‌هايشان ساخته مي شوند.45 در تحليل سازه‌انگارانه از سياست‌خارجي الگوهاي ذهني به تعيين کنندهی سيستم خارجي تبديل ميگردند. اين مسأله از طريق قرار گرفتن مسأله هويت نظام سياسي در مرکز تحليل سياست خارجي تحقق مييابد و با اين عمل است که نظريه سياست خارجي سازه انگارانه ممکن ميشود.46در رويكرد‌هاي جديد سازه‌انگاري خصوصاً بر اهميت محيط روانشناختي تصميم گيرندگان تأكيد مي‌شود. ديويد روسو در كتاب ارزشمند خود با عنوان «تعيين هويت تهديد و هويت‌هاي تهديد آميز» به بررسي درك از تهديد و تأثير آن بر هويت مي‌پردازد. او كه به دنبال وارد كردن تئوري روانشناسي اجتماعي به نظريه‌هاي روابط بين‌الملل است به اين بحث مي‌پردازد كه افراد چگونه خود و ديگري را مي‌سازند. او معتقد است اين كار بر اساس ارزشها و اعتقادات پيشيني صورت مي‌گيرد اما چنين برساخت‌هايي مورد دستكاري قرار مي‌گيرند. هويت‌ها در خلال تعاملات اجتماعي تغيير مي‌كنند. او همچنين بر ظهور دنياي رسانهاي و جهاني شدن تأكيد و نقش آنها را در ايجاد هويت‌ها و نيز درك تهديد‌ها بيان مي‌كند. او با توجه به اهميت افكار عمومي ‌در تصميمگيري سياست خارجي بيان مي‌كند كه رابطهی مستقيمي ‌بين تفسير رفتار ديگر كشورها و تشخيص يك رفتار به عنوان رفتار تهديد آميز دارد. اين تفسير بر اساس مقتضيات روانشناختي صورت مي‌گيرد.
روسو يك سازهانگار است كه نظرياتش ريشه در روانشناسي دارد. او معتقد است كه نياز جدي به گفتگوي بين ايده‌هاي روانشناسي سياسي و سازه‌انگاري است. او با تمركز بر بحث «درك تهديد»47در واقع به نوعي بحث «موازنه تهديد»48 استفان والت49 را احيا مي‌كند. منظور والت اين بود كه آنچه در روابط ميان دولتها حائز اهميت است برداشت آنها از يكديگر به عنوان تهديد است و نه صرف ميزان قدرت هر يك از آنها50. بر اين اساس روسو نيز بر نقش عوامل ذهني و رواني در توضيح و تفسير جهان مادي تأكيد مي‌كند و مي‌گويد بدون اينها به پيچيدگي سياست بين‌الملل نمي‌توان پي برد.51
رابرت جرويس محقق برجستهی سياست خارجي بيش از هر كس به اين موضوع پرداخته است. وي در كتاب كلاسيك خود تحت عنوان «ادراك و سوء ادراك در سياست بينالملل»52 به بررسي نظام اعتقادي و روشهاي يادگيري افراد از تحولات تاريخي مي‌پردازد. او معتقد است عوامل روانشناختي بدفهمي53 را تقويت مي‌كنند و عقلانيت را محدود مي‌كنند. او ادراك را در برگيرنده تصاوير54، اعتقادات55 و خيالات56 مي‌داند. او تأكيد مي‌كند كه استفاده از واژه خيالات به معناي مجموعه اقداماتي است كه دولت انجام مي‌دهد به اين خاطر كه آن چيزي است كه ديگران تلاش مي‌كنند پيش بيني كنند.57
شاپيرو نيز در مقاله «فرآيندشناختي و تصميمگيري سياست خارجي» به اهميت باورهاي پس ذهن انسان در روند تصميمگيري مي‌پردازد. او معتقد است تجارب گذشته، همچون قياسي براي تبيين موقعيت‌هاي جديد عمل مي‌كند. افراد بر اساس اين تجارب به پيشبيني حوادث دست مي‌زنند. باورها مبتني بر درك ذهني افراد از حوادث گذشته است. فرد تصميم‌گير بر اساس تجاربي كه از وقايع تاريخي گذشته و دركها و تصاويري كه در ذهن دارد رفتار مي‌كند. او با تأكيد بر نقش تصاوير در داده پردازي در عرصه روابط بينالمللي، بر نقش حوادث تاريخي بر شكلگيري اين تصاوير اصرار دارد.58
نوآمي‌بايلين ويش در مقالهاي با عنوان «تصميم گيرندگان سياست خارجي و مفاهيم نقش ملي» بر اهميت ادراكات رهبران و تصميم گيرندگان تأكيد مي‌كند و مي‌نويسد: «همان‌طور كه 28 سال پيش از اين هارولد و مارگارت اسپروت تأكيد كرده‌اند تمايز بين محيط روانشناختي و عملياتي تصميم گيرندگان بسيار مهم است. تصميمات تصميم گيرندگان صرفاً براساس تصويري است كه از محيط دارند نه آنچه كه واقعاً هست.» آقا و خانم اسپروت از جمله كساني بودند كه تلاش مي‌كردند روانشناسي را با تئوري‌هاي روابط بين‌الملل پيوند زنند. آنها معتقد بودند: «در فرآيند تصميمگيري آنچه مهم است اين است كه تصميم گيرندگان چگونه محيط را تصوير مي‌كنند كه هست، نه آنچه كه واقعاً هست.»59
ويش بر اين اساس در اين مقاله تأكيد مي‌كند كه تصميم گيرندگان سياست خارجي بر اساس دركي و تصوري كه از شرايط و موقعيت كشورشان در نظام بينالمللي دارند دست به تصميمگيري مي‌زنند كه اين كاملا به برداشتها و فضاي ذهني آنها مربوط است.60 درخصوص روابط ايران و سوريه بايد گفت برداشتي که هر دو بازيگر در دهه 80 از صدام و در دهههاي اخير از اسرائيل داشتهاند تلقي خصومت آميز و دشمنانه است. اين برداشت مشترک مبناي منافع ملي دو کشور و تصميم گيريهاي آنان را شکل ميدهد. بدين ترتيب که هر دو بازيگر بواسطه اشتراک ذهني بهترين شيوه مقابله با دشمن خويش را در اتحاد با يکديگر مييابند. اين تصور با انديشه رئاليسم نيز سازگار است. انديشهاي که تاکيد ميکند دشمن دشمن شما دوست شماست. پس به لحاظ نظري تا زماني که دو طرف دشمن واحد داشته باشند اتحاد و روابط آنها تداوم پيدا خواهد کرد و به مجرد صلح يکي از آنها با اسرائيل اين اتحاد برهم خواهد خورد.

نتيجه گيري
مروري بر مهمترين نظريههاي روابط بينالملل ما را به سمت سه رويکرد در تحليل روابط ايران و سوريه سوق ميدهد. رويکرد ليبراليستي به خوبي تداوم روابط اقتصادي دو طرف را بيان مينمايد. رويکرد سازهانگاري به هويتي که هر کدام از بازيگران از ديگري تعريف ميکند اشاره ميکند و رويکرد رئاليسم مبناي اتحاد يعني دشمن مشترک را توضيح ميدهد. به نظر ميرسد برخلاف آنچه نظريه ليبراليسم قصد بيان آن را دارد صرف نيازهاي اقتصادي موجب اتحاد بين ايران و سوريه نشده است زيرا اگر اينگونه بود ميبايست مشابه چنين اتحادهايي را در سطح منطقهاي و بينالمللي بين هر کدام از دو بازيگر با دولتهاي ديگر شاهد بوديم. مضاف بر اينکه اساساً روابط تجاري دو طرف به صورت نابرابر در جريان است. بدين معنا که بخش اعظم صادرات ايران به سوريه را نفت تشکيل ميدهد. حجم کل سرمايه گذاريهاي ايران و سوريه حسب برآورد يک کارشناس وزارت بازرگاني ايران هنوز به 700 ميليون دلار نرسيده است و حجم کل صادرات غير نفتي و خدمات فني ـ مهندسي ايران به سوريه بيشتر از 120 ميليون دلار نيست. کل صادرات ايران نيز در سال 1384 کمتر از 214 ميليون دلار بوده است.61
نظريه سازهانگاري نيز با وجود اينکه قادر است توضيح دهد که چگونه دو طرف هويت واحدي براي اسرائيل تعريف ميکنند و براساس آن به اتحاد ميرسند در باب هويتهاي متفاوت دو کشور و اينکه چگونه دو دولت با هويت متفاوت ميتوانند به وحدت برسند توضيح قابل توجهي ارائه نميکند. لذا رئاليسم بعنوان چارچوبي که در آن اتحاد استراتژيک دو کشور قابل توضيح است مورد استفاده قرار ميگيرد.

فصل دوم
سياست و حکومت در سوريه
مقدمه
سياست خارجي کشورها متأثر از شرايط داخلي و خارجي است. شرايطي که در طول زمان شکل گرفته و در جريان است. سوريه نيز از اين امر مستثني نيست. لذا براي پي بردن به مبناي اتحاد استراتژيک اين کشور با ايران و روابط آنها با يکديگر ناگزير از آن هستيم تا نگاهي به سياست اين کشور، جابجايي نخبگان در آن و تحول شرايط محيطي و منطقهاي داشته باشيم. براي اين منظور در اين فصل ابتدا تاريخ کشور سوريه از ابتدا تا سال 2000 بصورت مختصر مورد بررسي قرار ميگيرد. سپس تغييراتي که بواسطه جانشيني بشار اسد بجاي حافظ اسد در دمشق اتفاق افتاده تشريح مي گردد.

1- حكومت، سازمان‌ سياسي سوريه
پيش از آنکه روابط دو کشور ايران و سوريه را بررسي نماييم آنچه بعنوان يک ضرورت خود را نشان ميدهد آشنايي با تاريخچه و سياست کشوري است که قصد پرداختن به آن را داريم.اين مهم در طول اين فصل انجام خواهد شد

1 – 1. تاريخ کشور سوريه؛ از زمان استقلال سوريه تاکنون
سوريه با خروج نيروهاي فرانسوي که در پي جنگ جهاني دوم وارد سوريه شده بودند، به استقلال رسيد. از آنجا که سوريها با اداره وضع مملکت آشنايي نداشتند و از طرفي اين کشور با مشکلاتي چون برخوردار نبودن دستگاه دولت از تجربه اداري و سياسي، نداشتن کارگزاران با تجربه و عقب ماندگي فرهنگي و ضعف ارتش مواجه بود باعث شد که سوريه دهههاي 1950 تا اواسط دهه 1970 يعني زمان کودتاي اسد را در ناآرامي به سر ببرد. در اين ميان ميتوان به کودتاي حسني زعيم، حناوي و اديب شيشکلي اشاره کرد.
 در اين ميان در نوامبر 1957 مجلس سوريه مصوبهاي را در حمايت از اتحاد با مصر تصويب کرد و در فوريه سال 1958سوريه و مصر متحد شدند. جمال عبدالناصر رئيسجمهور و صبري علي معاون وي شد. بدنبال اين اتحاد همه احزاب سياسي سوريه منحل گشتند.
در دسامبر 1959 وزيران بعثي بطور دستهجمعي از کابينه اتحاد کنارهگيري کردند و با عناصر ضد ناصري وارد همکاري شدند بالاخره نظامي‌هاي دستراستي ضد ناصري طي کودتايي که در28 سپتامبرصورت گرفت، انحلال جمهوري عربي را اعلام کردند و بدين ترتيب سوريه از مصر جدا شد و جمال عبدالناصر دولت مستقل آن را به رسميت شناخت.
اما بعثيها که خود عامل انحلال جمهوري متحد عربي بودند به اهداف خود دست نيافتند لذا با کمک افسران نظامي بعثي در8 مارس 1963 دست به کودتا زدند و در اولين قدم به پاکسازي نيروهاي مسلح و پرسنلي که به هواداري پيمان با مصر شناخته شده بودند پرداختند. در پي اين تحولات ژنرال امين حافظ بعنوان فرمانده کل ارتش منصوب شده، و در12 نوامبر1963 به رياست شوراي انقلاب و نخست وزيري رسيد و در 1964 قانون اساسي موقت را صادر کرد. در23فوريه 1966 گروهي از افسران بعث ازجمله صلاح جديد، حافظ اسد، مصطفي طلاس برضد امين کودتا کردند و وي را سرنگون نمودند.حمله اسرائيل به نواحي جنوب شرقي درياچه طبريا و تصرف مواضع سوريها سبب شد که کنگره حزب بعث به دو گروه ملّي‌ها و پيشروها تقسيم شود. رهبري گروه ملّي، که حافظ اسد بود اعتقاد داشت بايد همه امکانات و منابع کشور براي مبارزه با اسرائيل تجهيز گردد. ولي گروه پيشرو به رهبري دکتر يوسف زعين معتقد بود که نبرد با اين رژيم تنها از راه اعمال نيروي نظامي امکان پذير نخواهد بود. اين رقابت و کشمکش ادامه داشت، تا اينکه حزب بعث درسال1970 طرف گروه پيشروها را گرفت و نظاميان تحت امر حافظ اسد را از دخالت در سياست برحذر داشت. در نتيجه اين اقدام حافظ اسد که فرمانده نيروي هوائي بود، در 16 نوامبر 1971 طي يک کودتا با عنوان “حرکت تصحيحيه ” جناح غير نظاميان را سرنگون کرد و رئيس جمهور نورالدين آتاسي و دها تن ديگر از جناح رقيب دستگير و به زندان انداخت. از آن تاريخ تا تابستان سال 2000.م که حافظ اسد در اثر بيماري فوت نمود قدرت در دست اسد باقي ماند. پس از فوت حافظ اسد با تغيير در قانون اساسي کاهش سن رئيس جمهور از 40 به 35 سال را براي رياست جمهوري بشار اسد باز شد. بعد از اين تغييرات در قانون اساسي و شرکت بشار در رفراندم رياست جمهوري، بشار اسد از سال 2000. م ميلادي اولين دوره رياست جمهوري خود را آغاز نمود.
بشار اسد پس از بر سر کار آمدن مدعي اصلاحات سياسي شد و در همين زمينه در دو سال اول حکومت وي فضاي سياسي تا حدي باز شد. اما بدنبال هشدار نيروهاي امنيتي به بشار اسد مبني بر خطرناک بودن اين نوع آزادي‌ها در سوريه به تدريج بار ديگر بشار اسد اولويت خود را به سياست خارجي و اقتصادي معطوف نمود و با فعالان سياسي که دم از



قیمت: تومان

دسته بندی : پایان نامه ارشد

پاسخ دهید