می 10, 2021

صور خیال در شعر نو در آثار نیما یوشیج ، سهراب سپهری ، مهدی اخوان ثالث و احمد شاملو ۹۱- قسمت ۲۷

1 min read

کسی نمی خواهد
باور کند که باغچه دارد می میرد
که قلب باغچه در زیر آفتاب، ورم کرده است
که ذهن باغچه دارد آ رام آرام
از خاطرات سبز تهی می شود
و حس باغچه انگار
چیزی مجرّد است که در انزوای باغچه پوسیده است. (فرّخزاد: ۷۰)
چنانکه در شعر بالا مشاهده می کنیم، فروع به گلها، ماهی ها و باغچۀ شخصیّت بخشیده است و این فراتر از استعاره است. در حقیقت وقتی استعاره ی مکنیّه در ذهن شاعر و خواننده، شخصیّت بپذیرد، صنعت تشخیص پدید می آید. یکی از خوانندگان این شعر فروغ در خاطراتش می نویسد: وقتی این شعر فروغ را خواندم، دلم به حال باغچه و ماهیهای توی حوض سوخت، رفتم توی حیاط و نگاهی به باغچه مان و به حوض وسط حیاط به ماهیهایش انداختم و با خود گفتم نکند فروغ خانه ی ما را می گوید؟ (صارمی: ۷۸)
فروغ بدنبال همان شعر چنین می گوید:
– و من فکر می کنم که باغچه را می شود به بیمارستان برد
من فکر می کنم / و قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است.
و ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهی می شود. (فرّخزاد: ۷۸)
شعر بالا از جهت تعریف و توضیح صنعت تشخیص نیازی به هیچ زمینه سازی و عبارت پردازی ندارد. ورم کردن و داشتن ذهن و خاطرات براحتی از “باغچه” یک شخصیت انسانی ساخته است.
گرچه اشعار فروغ بسامد بالایی ندارد امّا در “ایمان بیاوریم…و “عصیان”، بسامد تشخیص در اشعار او بالاست، البته در اشعار او انواع استعاره را می شود دید امّا آنمیسم (جان دار پنداری) در شعر او بیشتر است:
– دیگر چگونه یک نفر به رقص برخواهد خاست
و گیسوان کودکی اش را / در آبهای جاری خواهد ریخت
و سیب را که سرانجام چیده است و بوییده است.
در زیر پا لگد خواهد کرد. (فرّخزاد: ۲۷)
“سیب” را چه آنجا که منفرد می آورد مانند همین جا و چه آنجا که با صفت می آورد: آنروز که سیبها را… (همان: ۳۶) به عنوان یک جان دار است و فروغ سیب را یک نماد حسّاس زیبا و یا انسانِ دوست داشتنی و با خوی نیک حس می کند.
– انگار / آن شعله ی بنفش که در ذهن پاک پنجره ها می سوخت / چیزی بجز تصوّر معصومی از چراغ نبود (همان: ۲۸)
پنجره در اشعار دیوار و عصیان فروغ نماد است. امّا در “ایمان بیاوریم…”باید از دیدگاه و پنداشت آنمیسم به آن نگریست فروغ براحتی پنجره را انسانی حسّاس در ذهن و در کنار خود می داند که در ذهن پاکش شعله ی بنفشی می سوزد.­بنفش در یکی دو سه جای دیگر هم که آمده و رنگی ست تعمیمی:­ باغچه های بنفش، دستهای بنفش و…از آن پاکی و نوعی مظلومیّت نزدیک به همین معنی بکار برده است:­ من سردم است و می دانم / که از تمامی اوهام سرخ یک شقایق وحشی / جز چند قطره خون / چیزی بجا نخواهد ماند.­(فرّخزاد: ۲۹)
که “اوهام سرخ” اندیشه های یک ستمدیده ی معصوم که منتهی به کشته شدن او می شود:­جز چند قطره خون…
در اسطوره های آریایی فصول و باران و باد جاندار تلقّی شده اند و برای باد و باران، بوجود فرشته و ایزدی باور داشتند چنانکه “وایو” vayo نام ایزد یادبود و باران را زیر نظر فرشته و ایزد آپُ apo (آب) می دانستند، بهمین جهت در شعر پارسی گاه حتی در شعر کهن با دو باران را جاندار می پنداشته اند.
– بهمین جهت در شعر:
– در منزل خجسته ی اسفند / همسایه ی سراچه ی فروردین / با شاخه های تردِ بلوغ جوانه ها / باران به چشم روشنی صبح آمده است. (شفیعی کدکنی: ۱۷۶)
“به چشم روشنی آمدن” را در حقیقت به باران نسبت نداده است بلکه باران را چنانکه گفتیم مانند شب، آب و توفان موجود زنده و ایزددار می پنداشته اند. البته شاعر بر این باور نیست امّا همانطور که فروغ شب را جاندار حس می کند، شاعر هم، باران را و در نگاه شفیعی کدکنی بخشی از پدیده ها را جاندار می انگارد و از این روی شاعرانه با باران سخن می گوید.

 

جهت دانلود متن کامل این پایان نامه به سایت abisho.ir مراجعه نمایید.

 

 

۴-۹ کهن الگو و صور خیال

 

کهن الگو چیست؟
کهن الگو ترجمه “آرکی تایپ” Archy type است. “ارکی تایپ” را نمونه ازلی و نماد نخستین هم گفته اند. امّا ترجمه “کهن الگو” شایع تر است.
ناخودآگاه جمعی از غریزه و آرکی تایپ ها تشکیل شده است. ناخودآگاه به دو گونه است: فردی و قومی، ناخودآگاه قومی یا جمعی یعنی آنچه از نمونه های ازلی یا نخستین درناخودآگاه یک ملّت بجای مانده است. و کهن الگوها محتوای ناخودآگاه جمعی هستند و نسل به نسل تکرار می شوند. یونگ روان شناس سوئیسی در تعریف کهن الگو می گوید: کهن الگو در واقع یک گرایش غریزی است و به همان اندازه،‌قوّه متحرّکی که سبب می شود، پرنده آشیانه بسازد و مورچه ها زندگی خود را سامان دهند، کارساز می باشد.(یونگ، ۱۳۷۷: ۹۶)
آرکی تایپ ها شامل مضامین، تصویرها و الگوهایی هستند که مفاهیم یکسانی را برای سطح وسیعی از بشرّیت و فرهنگ و مکان ها القاء می کنند و بطور کلّی عبارتند از همه مظاهر و تجلیّات طبیعی و عام روان آدمی.
به نظر روان شناسان، آرکی تایپ ها، سازمان های پیش تعلّقی هستند. آرکی تایپ به خودی خود به اندیشه انسانها در طول تاریخ وابسته است و ظاهراً ناپیداست. آنچه را ما از نیاکان خود به میراث می بریم جنبه پیش ساخته‌کهن الگوست. همین پیش ساخته ذهنی باعث می شود که یک درّه یا صخره که وهم انگیز و ساکت است و در دل کوهسار جای دارد و پروانه ها، زنبورهای عسل و جیرجیرکها هرکدام به نوعی به وهم انگیزی آن می افزایند،‌به عنوان یک درّه یا صخره مقدّس و محلّ گذر شخصی مقدّس معروف شود. این مربوط به یک جای خاص نیست. گاه یک مهندس ژاپنی هم دربرخورد با چنین پدیده و منظره ای ممکن است این ذهنیّت در ناخودآگاهش جوانه زند.
آرکی تایپ در حقیقت به خودی خود مستمراً پدیده ای است نهفته در بخش تاریک و ناخودآگاه روان آدمی و زمانی به صورت یک واقعیّت محسوس در می آید که با پدیده ای طبیعی یا غیرآن برخورد مناسب پیدا کند و وصف طبیعت و تعلّق خاطر آدمی به طبعیت، بویژه تعلّق روح و ذوق و طبع شاعران به طبیعت و توصیف های آنان از طبیعت خود گونه ای از تجلّی کهن الگوست.
“آنیما” که خود نوعی کهن الگوست و تجسّم تمامی گرایشهای روانی زنانه در روح مرد است و از آنجا که زن و طبیعت هردو زایا و زاینده اند یک حکم لغزان در ذهن سیّال و ناخودآگاه آدمی بین ایندو یعنی زن و طبیعت رابطه برقرار می کند و انسان و در نوع تبلور یافته آن شاعران از توصیف طبیعت، حظّ و بهره می برند و این امر برایشان خوشایند، لطیف ودلچسب و دل خواه جلوه می کند.
نمود “آنیما” بسامد زیادی در شعر شاعران سبک خراسانی دارد. می توان “آنیما” را که از این دید مظهر تجلّی و نماد زیبائی های طبیعت است، نخستین معشوق شاعران ایرانی دانست. نماینده این دوره می تواند، فرّخی یا منوچهری باشد. روان شناسان بر این باورند که “آنیمای” کهن الگو می تواند به صورت احساسات مرد نسبت به طبیعت که جایگزین زن است، به نمود دربیاید. این جنبه از آنیمای شاعر را در توصیفهای رودکی و منوچهری از بهار و خزان می توان بروشنی دریافت.
رودکی در قصیده ای با مطلع:
آمد بهار خرّم با رنگ و بوی طیب با صدهزار نزهت و آرایش عجیب (رودکی، ۱۳۸۸: ۹۴)
و منوچهری در مسمّط معروفش:
خیزید و خز آرید که هنگام خزان است باد خنک از جانب خوارزم وزان است (منوچهری، ۱۳۸۰: ۳۰)
زیباترین تعبیرات را این دو شاعر در شعرهای یاد شده از طبیعت دارند و با شیفتگی به طبیعت و اجزاء و مظاهر آنان می نگرند و آن را چونان معشوقی تصّور می کنند. شایسته است به توصیف منوچهری از “خجسته” یعنی گل همیشه بهار که با آمدن خزان پژمرده و پلاسیده شده است. در مسمّط یاد شده دقّت کنیم با مراجعه به دیوان منوچهری ذهنیّت و برداشت کهن الگویی را از این گل، بخوانیم و مطالعه کنیم.
کهن الگو را می توان باتوّجه به جهان و پدیده های آن اعم از مادّی و ماورائی یا معنوی به سه دسته تقسیم کرد:‌
۱) تصاویر (images) شامل آب، خورشید، رنگها، دایره، مار، اعداد، زن آرکی تایپی، پیرخردمند، باغ، درخت و بیابان
۲) بن مایه ها یا طرحهای آرکی تایپ ها: شامل آفرینش، جاودانگی و آرکی تایپی قهرمان
۳) آرکی تایپ ها به عنوان انواع ادبی و روایتهای اسطوره ای: فصول سال بهار، تابستان و پائیز و زمستان.
از دیدگاه دیگر می توان کهن الگوها را که توّسط طرفداران “نقد اسطوره ای” پیشنهاد شده اند، شامل موارد زیر دانست:

 

 

    1. نمادهای تکراری مانند گل سرخ، خورشید

 

    1. درون مایه های رایج مانند: عشق، مرگ، تعارض و تضادّ

 

    1. موقعیّت های بسیار زیبا مانند باغ بهشت

 

    1. شخصیّتهای کلیشه ای مانند: زن افسونگر، قهرمان و جادوگر و پرنده های جادو

 

  1. طرحهای اساسی کنشی و فعّال مانند: جست و جو،‌فرورفتن به دنیای زیرزمین مانند دژی که افراسیاب بروایت اسطوره ها در “دژ کند” برای خود ساخته بود و توّلد دوباره که منعکس کننده چرخه طبیعی فصل هاست.(امامی، ۱۳۸۰: ۱۳۰)

 

و اینک بازیابی پاره ای از کهن الگوها در شعر شاعران نوپرداز:
من مسلمانم، قبله ام یک گل سرخ
جانمازم چشمه
مهرم نور (سپهری، ۱۳۷۰: ۱۴۶)
“گل سرخ” و “نور” کهن الگوهای انفعالی و سیّال اند. شاعر به “گل سرخ” و “نور” از دیدگاه فیزیکی نمی نگرد، آنچه از این پدیده ها در ذهنیّت و خیال ضمیر ناخودآگاه او هست،‌سیّال و اثیری است و متکی بر یک بینش شاعرانه و هنرمندانه. درون مایه و نهاد این پدیده ها در ذهن و ضمیر یک شاعر هندی و یک شاعر سبک خراسانی هست. بعنوان مثال در شعر نظامی گنجوی که هفت پیکر او نمودار کهن الگوهای نسبتاً زیادی است، نیز شماری از کهن الگوها را می بینیم و ذهن نظامی و حافظ و سهراب سپهری در بازتاب و نمود کهن الگوها تنها در زبان متفاوت است و این امری است طبیعی چرا که زمان از نظامی تا سپهری هشت نه قرن گذشته، از حافظ نیز همین طور چه نظامی شاعر قرن ششم و حافظ شاعر قرن هشتم است و با سپهری فاصله ای چشم گیر دارند. امّا اگر کهن الگوهای بکار برده شده این دو را با سپهری مقایسه کنیم تنها از سیصد و شصت درجه شاید سی چهل درجه از کلّ با همه متفاوت باشند و گرنه در دایره کمال، درونمایه و نهاد کهن الگو در ذهنیّت و ضمیرناخودآگاه آنها یکسان است. چون همه شان شاعرند و با زبانی که فقط در کیفیّت تعبیرها و صور بلاغی ظاهراً با هم فرق دارد سخن می گویند در حالی که پیش ساخته و پیش برداشت آنها در ذهنیّت و ضمیرناخودآگاهشان یکی است، بیرنگ است و مثل آب است، بنابراین “گل سرخ” مطلق است و نه جزئی و عینی و “نور” نیز به همین گونه. برای آنکه شعر سهراب سپهری و هر شاعر دیگر را بهتر بتوان از این دیدگاه دریافت باید طرز تلقّی شاعران از “معشوق و محبوب” ازلی و نماد نخستین و تصویر سیّال ذهنی شاعران را از آن فهمید و دریافت. باید کمی بردباری ورزید و این “آنیما” را باز کاوید و دنبال کرد. آنیما چونان تصویر ذهنی مرد از زن، در اوّلین برخوردش پس از حمل بر مادر، به صورت معشوق و محبوب جلوه گر می شود؛ معشوق و محبوبی که در نظر مرد تمثال نجیب الاهه مانند دارد. در نهایت کمال و خوبی و مهربانی است. امّا اینکه وجود این تصور آرمانی از زن علّت و مبنای جذب به معشوق است، روایتگر سرچشمه های همانند و عمیق اسطوره ای است که پیش ساخته اش در ذهنیّت شاعران وجود دارد. در “ضیافت” افلاطون از اریستوفانس نقل شده است که آدمی در ابتدا موجودی نر – ماده بوده است و سپس بین دو جزء نر و ماده جدایی افتاده و ما اکنون بدنبال نیمه دیگر خود در جنس مخالف هستیم. امّا روایتی ایرانی درباره اسطوره مشی و مشیانه و که مضمونی شبیه به مورد ذکر شده دارد‌، چنان که “سوزن لیلار” نیز بر همین باور است و پایه و اساس نظریه اش در عشق و عاشقی را براساس جمع نرینگی و مادینگی بنا می نهد و مثل اعلای آن را اسطوره ایرانی مشی و مشیانه می داند.
هردوی این روایات چه منبع یونانی و چه منبع ایرانی آن و آنچه سوزان لیلار بیان می کند به یک نکته اشاره دارند وآن اینکه فرد آدمی با آنکه از نیمه دیگر یا جنس مکمّل خود جدا افتاده، تصویر آن را چونان همزاد روانی بالقّوه ای درون خود به همراه دارد و این تصویر درونی از جنس مقابل است که پایه و اساس عشق و جذب به معشوق را بنا می نهد و آدمی را برای پیدا کردن نیمه دیگر وجود خود تحریک می کند.
نظریّه آنیما و آنیموس یونگ نیز بطور دقیق به همین نکته اشاره می کند امّا به طرح و بیانی دیگر. براساس این “آنیما” چونان تصویر درونی از آن نیمه گم شده مان همیشه به گونه ای ناخودآگاه در شخص محبوب ما متجلّی می شود، و این یکی از دلایل عمده احساسات شدید ما در جذب شدن یا بیزاری از شخص ویژه و مخصوصی است که یک دفعه و خود بخود صورت می گیرد. به اعتقاد یونگ مرد زمانی عاشق می شود که در عالم خارج،‌زنی را بیابد که خصوصیّات وی با آنچه در ناخودآگاه جمعی دارد منطبق شود. در این حال،‌شخص، عاشق شده و نیرویی عظیم و شگفت که در ناخودآگاه وی وجود دارد او را کورکورانه و بی اختیار به جانب معشوق و محبوب می کشاند. بدین ترتیب،‌هر معشوقه ای و نه هر زن و دختری، تجلّی و نمود آنیماست و رودابه، تهمینه، شیرین و لیلی و عذرا در ادبیّات و فرهنگ ایران نمونه هایی کامل از نمود “آنیما” به صورت معشوق به شمار می آیند. براساس این، سراسر غزلهای عاشقانه ایرانی نیز می تواند تجلّی گاه این کهن الگو باشد. جالب آنکه زن و معشوقه ای که در این غزلها و بطور کلّی در تغزّلات ایرانی از آن یاد شده، همگی ویژگیهای مشابهی دارند و با زیبایی کم و بیش یکسان وصف شده اند:
قدی چون سرو، تنی سیمین، رویی چون ماه، گیسوانی سیاه و بلند چون کمند، ابروانی کمانی، مژگانی سیاه وبلند، کمری باریک،‌دهانی تنگ و چشمانی سیاه و همچون نرگس. این تصاویر و توصیفات مشترک، حاکی است که تصویر آرمانی مرد ایرانی از زن در ناخودآگاه هر مرد ایرانی منشأ های عمیق مشترکی دارد و به پروتایپ مشترکی می رسد. پروتایپ یعنی همان نمونه پیش ساخته ذهنی چه “پرو” به معنی پیش است و تایپ به معنی الگو و نمونه است.
برای نمونه چند بیت از شاهنامه در وصف تهمینه، دختر شاه سمنگان نقل می شود:
پس پرده اند، یکی ماهروی چو خورشید تابان پراز رنگ و بوی
دو ابرو کمان و دو گیسو کمند بـه بالا بکــردار سـروبلـنـــــد
روانش خرد بود و تن جان پاک تو­گویی که بهره ندارد زخاک. (فردوسی، ۱۳۸۰: ۲/۲۷۶)
شاید در ابتدا چنین به نظر برسد که یکسان بودن توصیفات و تشبیهات و تغزّلات ذکر شده برای معشوق و یکنواختی و مشابهت معشوق شاعران، معلول کلیشه ای شدن پاره ای از تصاویر شعری و محدودیّت غزل در پذیرش شمار اندکی تصویر و تشبیه و استعاره بوده است. امّا پژوهشگران بدنبال ردیابی اسطوره ای و کهن الگویی و بطور کلّی ردپّای ناخودآگاه جمعی در این زمینه بوده اند؛ بگونه ای که برای نمود کهن الگوی آنیما بصورت “معشوق” یا “زیبایی آرمانی” زنانه در ادبیات و فرهنگ ایران، پروتایپ های متعدّدی از جمله “سپاهی ترک”، “مجسّمه های بودا”، در بتکده های شمال شرقی ایران، تصویر چند زن در پنج کنت افغانستان و “ایزد بانوان اعصار کهن” و “فرشته و پری” مطرح شده است. پژوهشگران با بررسی تمام توصیفات شاعرانه از معشوق ایرانی، نشان داده اند نشانه ها و نمادهایی چون سرو، سنبل، سوسن، نرگس، آب، ماه، چشمه، باد صبا، فروغ، علفزار، بی وفایی و عاشق کشی معشوق، صنم و بت و پری که سرایندگان ایرانی بسیاری از آنها را در تعزّلاتشان و شاعران نوپرداز نیز در شعر نو و نیمایی بکار برده اند، پژواک و استمرار تمام توصیفات و خویشکاری های منسوب به “آناهیتا” زن– ایزد ایرانی است. بدین ترتیب “آناهیتا” را می توان “پیش نمونه” یا پروتایپ معشوق ایرانی یا به عبارتی دقیق تر، نمود “آنیما” به صورت معشوق دانست.
بنابراین کاربرد آب، چشمه، نور، ماه، باد و سوسن و… در شعر نو، کاربردی کهن الگویی است و در شعر سهراب سپهری:
من مسلمانم
قبله ام یک گل سرخ
جانمازم چشمه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Copyright © All rights reserved. | Newsphere by AF themes.